Loading...

parinaz_lotfollahi

actress
143 posts
1,145 followers
611 following
رو صندلی جلوی ما نشسته بود، صورتش رو نتونسته بودیم ببینیم اما بوی عطرش عجیب وسوسه مون کرده بود که کمی سربه سرش بذاریم،چند تا جک براش تعریف کردیم ، تو حل جدول کمکش کردیم براش ترانه خوندیمو در نهایت موقع خروج از سالن بدون اینکه قیافه اش رو ببینم نگاهی به صندل های مردونه اش انداختمو با کفش پاشنه بلندم پاش رو لگد کردم ،بیرون از سالن منتظرش موندیم ولی همین که از در سالن بیرون اومد و با قد بلند اما قوز پشت و زانوان بهم چسبیده اش بهمون لبخند زد همه ی نقشه هامون برای یه فصل عاشقی نقش بر آب شد،دست شیرین رو گرفتم و درحالیکه بهش لقب بد استیل دادیم پا به فرار گذاشتیم و از خنده ها و شیرین کاریهامون برای جلب توجه اش پشیمون شدیم،بد استیل اما بی خیال من و شیرین نشد ،تو دبیرستان پسرونه نزدیک مدرسه ی ما درس می خوند و تمام اون سال یعنی سال سوم دبیرستانمون رو در مسیر مدرسه تا خونه و خونه تا مدرسه به فاصله ی پنج شیش متری ما پشت سرمون حرکت می کرد و با این کارش باقی پسرهای دبیرستان نسل فردا رو از اطراف مون تارونده بود،کم کم بد استیل نه تنها بد استیل بود که به منفورترین پسری که می شناختیم تبدیل شده بود،با چشمای ورقلمبیده ی مثل گاوش،دماغ کج و دندونای زرد و بوی عطرش که حالا به بوی گلاب نزدیک شده بود.نامه ها وحرفای عاشقانه اش ،مراقبت از ما در طول مسیر مدرسه ،هدیه های جورواجورش، حتی دزدیدن سوال های امتحان فیزیک از زن عموش که معلم فیزیک ما بود ، نتونسته بود کوچکترین تاثیری تو احساس ما بذاره. تا اینکه اون سال بلخره تموم شد و ما پیش دانشگاهی رفتیم و بد استیل در دانشگاه رشته ی تئاتر قبول شد ، یک روز من و شیرین رو به تئاتری که تو اون بازی می کرد دعوت کرد با بی میلی زیاد پذیرفتیم،نقش یه سردار رومی عاشق پیشه رو بازی می کرد که پس از فتوحات بسیار برای کشورش در حالیکه برای معشوقه اش می گریست به دست دشمن کشته می شد.مونولوگ بلندی داشت که جلوی صحنه روبروی تماشاگران اجرا می کرد،در چشم های من و شیرین خیره شد و مونولوگش رو با احساس تموم اجرا کرد درست یادمه که در همون لحظات جادویی بود که بداستیل مقابل چشمان من و شیرین تغییر قیافه داد چشمای درشتش داشت خمار می شد،دماغ کجش صاف شد و دندونهای زردش سفید و ردیف شده بود دیگه نه تنها بد استیل نبود که تقریبا شبیه کلارک گیبل شده بود با همون جذابیت مردانه،بعد از اجرا روی صحنه رفتیم که بهش تبریک بگیم اما انگار لال شده بودیم نفهمیدم عمدا بود یا سهوا که با کفش های پاشنه بلندم صندل های رومیش رو لگد کردمو با عجله صحنه رو ترک کردیم ( بقیه داستان در کامنت)
#داستان #بد_استیل
23 160 2 weeks ago
والتین والزیتون
لذتی که از روندن نیسان آبی در خیابان های تهران نصیبم شد با روندن هیچ چهار چرخه ی دیگری قابل قیاس نبود
#عشق_من #نیسان_آبی
29 240 2 weeks ago
اسمش فرامرز بود اما تو محل معروف بود به اسکاتی..بسکتبال بازی می کرد و شبیه بازیکن بسکتبال تیم شیکاگو بولز (اسکاتی پیپن) بود.اکثر دخترای محل عاشقش بودن....منم دوسش داشتم اما اسکاتی چند سال از من بزرگتر بود و من فقط ده سال داشتم...اسکاتی دنبال دخترای پونزده شونزده ساله ی خوش بر و رو بود و به من که همیشه با زانوهای زخمی از دوچرخه سواری و موهای شلخته ی شونه نکرده از کنارش می گذشتم حتی نگاه هم نمی کرد و این موضوع بدجوری اذیتم می کرد...یه روز که اسکاتی داشت از جلوی خونه مون می گذشت برای جلب توجه پام رو روی فواره ی آبی که از سوراخ شلنگ باغبون محل بیرون زده بود گذاشتم و تا اسکاتی رسید به محل مورد نظر پام رو برداشتم و اسکاتی خیس شد...معلوم بود قرار مهمی داره و حسابی ازدستم عصبانی شده ،دستش رو گذاشت رو زنگ خونه مون و وقتی پدرم در رو باز کرد گفت دختر بی تربیتتون منو خیس کرده....پدر من اون سال ها مربی کاراته بود و از تفریحاتش این بود که بین ما بچه هاش با بچه های فامیل مبارزه ترتیب بده و ماها رو محک بزنه...دختر و پسر هم براش فرقی نداشت...یادمه تو فامیل وقتی مادر و پدرها از دستپخت، رقص یا دیگر هنرهای دخترهاشون تعریف می کردن پدر من بادی به غبغب می انداخت و می گفت یه روز عصر که از سرکار برمی گشتم دیدم پری ناز با البرز پسر همسایه مون داره دعوا می کنه و بدجوری پسره رو کتک می زنه و قاه قاه می خندید..حالا اسکاتی منتظر واکنش پدرم مانده بود..پدرم خیلی خونسرد گفت به من ربطی نداره خودتون حلش کنین....اسکاتی هم که دید پدرم منو دعوا نمی کنه به سمتم اومد و منو هل داد..به پدرم نگاه کردم....پدرم گفت بلند شو دختر ، بلند شدمو به سمت اسکاتی رفتم اما اسکاتی یه بار دیگه هلم داد..افتادم زمین..بدتر از دفعه ی قبل جوری که از کف دستم خون اومد..اسکاتی پا به فرار گذاشت....بابغض نگاهی به پدرم انداختم داد زد بلند شو و در خونه رو بست..از اسکاتی متنفر شده بودم..منتظر فرصتی بودم برای انتقام ..اما این فرصت هیچ وقت نصیبم نشد چون اسکاتی چند وقت بعد تو یه دعوا موقع بازی بسکتبال کشته می شه...اولین بار اینجا با واقعیت مرگ آشنا شدم.از همون موقع به بعد از مبارزه و دعوا و رقابت با پسرا دست کشیدمو هر چه بزرگتر شدم به سمت نقاشی و تئاتر و موسیقی بیشتر جذب شدم و دلم زنانگی و آرامش بیشتری خواست.این پوستر اسکاتی پیپن رو امروز تو یه بوتیک تو میدون منیریه دیدم به صاحب بوتیک گفتم دلیل خاصی داره که این پوستر رو زدین به دیوار؟ گفت منو یاد کسی می اندازه بیشتر از این سوالی نپرسیدمو از بوتیک زدم بیرون
#scottie_pippen
25 147 3 weeks ago
خرابکارتر و شیطون تر از خودم در دوران مدرسه سراغ ندارم....معروف بودم به شیطنت و شلوغ کاری...با این حال درسم خوب بود و جزئ خوب ها به شمار می آمدم! خرابکاری و شیطنت زیاد داشتم اما بدترینشون مربوط می شه به حدودا بیست و هفت هشت سال پیش .دنبال رعنا یکی از تنبل ترین بچه های مدرسه افتاده بودم ...یادم نیست چرا....رفت سمت پناهگاه از سرازیریش پایین رفت و نرسیده به درب آهنی گرفتمش اما کنترلش رو از دست داد و با صورت به درب آهنی برخورد کرد از بینی اش خون امد و چونه اش شکافت.چند تا از بچه های مدرسه به سمتمان دویدند و با دیدن صورت خونی رعنا صدای جیغشان بلند شد. ترسیده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم....از دور ناظم مدرسه ی مان را دیدم که دوان دوان به سمتمان می آید...با اینکه ناظم دوستم داشت اما با فاجعه ی پیش آمده خودم رو برای کتکش آماده کرده بودم. به سمت رعنا رفت و پرسید چی شده؟ یکی از دخترها گفت پری ناز هلش داد....ناظم خشمگین به سمت من برگشت که رعنا گفت خودم افتادم....پام لیز خورد و با صورت خوردم به در....نگاهی به صورت خونی رعنا انداختم ..به چشمانش....چطور می تونست انقدر نجیب و باگذشت باشه؟؟ روزها گذشت ...رد بخیه ی چونه ی رعنا شبانه روز جلوی چشمم بود....رعنا اما قهرمان زندگی من شده بود...قهرمان روزهای نوجوانی ام.معمولا در مدرسه تنها بود و با کسی دوست نمی شد.با من هم دوست نشد اما همیشه هوایش را داشتم..هر وقت می دیدمش از دور برایش یک بوسه می فرستادم او هم می خندید....یه جوری که گوشه ی لبش کج می شد....بعد از دوران راهنمایی دیگر خبری ازش نداشتم ....من در مدرسه ی نمونه درس می خوندم و رعنا دبیرستان را تمام نکرده ازدواج کرد و دیگر ندیدمش تا همین چند سال پیش که تعدادی زن و مرد به نام گشت ارشاد به کافی شاپی که در آن مشغول خوردن چای سبز بودم حمله کردند و نمی دانم به کدامین گناه همه ی دختر و پسرهای آنجا را بردند وزرا.....به اتاقی رفتیم و چند خانم مشغول گشتن کیف هایمان شدند....حوصله نداشتم...نه حرفی می زدم نه به کسی نگاه می کردم....ناگهان نگاهم به چونه ی خانمی که کیفم را می گشت افتاد....همان رد بخیه را دیدم...بعد از بیست و هفت هشت سال...نگاهش کردم....خودش بود...رعنا....قهرمان روزهای نوجوانی ام که حالا در لباس گشت ارشاد کیفم را می گشت....گفت مانتو کوتاه تر نداشتی که بپوشی؟ عمیق تر نگاهش کردم....نمی دانستم با ردی که بر چانه اش انداخته بودم اگر آشنایی بدهم وضعم بهتر می شود یا بدتر....او هم نگاهم کرد...مثل من طولانی....( بقیه ی داستان در کامنت)
#گشت_ارشاد #قهرمان_دوران_کودکی
58 264 last month
همه ی فیلم هاشو یکجا خریدم😁
#merylstreep
#مریل_استریپ
11 138 last month
جمعه
ورق زدن آزاد است
3 258 last month
آقای ایرانی خواه عزیز...
دیشب خبر دار شدم که در خیابان گلستان هفتم دستگیر شده ای و از اسفند ماه در بند هستی و هفت سال برایت بریده اند...می گویند به جرم درویش بودن...من نمی دانم درست می گویند یا نه...من اصلا نمی دانم درویش بودن چگونه است و این چه جرمی ست و شما چه کرده ای که کارت به اینجا کشیده شده! من فقط می توانم خاطرات چهار سال پیشم با شما را مرور کنم ...تمرین و اجرای نمایش گلوله ی جادویی در جشنواره ی فجر....اولین خاطره ام از شما احترامی بود که به اعضای گروهت می گذاشتی مهم نبود طرف مقابلت دستیار صحنه ات است یا بازیگر یا تدارکات . برای همه از جایت بلند می شدی و اولین نفر سلام می دادی...عزم و پشتکار و عشقت به کارت را هم هرگز از یادم نمی برم.....تو رنج کشیدن برای رسیدن به نقش را به من آموختی و من هرگز مهربانی ها و انسانیتت را از یاد نخواهم برد....
راستی یادت هست چه سرسخت بودی و گاهی چه لجباز موقع کارگردانی و هدایت ما به سمت نقش؟ دعا می کنم همین ویژگی ات این روزهای پر از درد یاری ات کند که تاب بیاوری
#احمد_ایرانی_خواه
28 200 last month
در خیابان ادوارد براون بی آنکه نگاهم کنی از کنارم گذشتی....شاید بوی عطرم آزارت داد که یک لحظه مکث کردی و دوباره بی آنکه برگردی به راهت ادامه دادی....در مجموعه اشعار جدیدت شعری داری به نام دختر خیابان ادوارد براون....می دانم دخترهای زیادی در خیابان ادوارد براون از کنارت گذشته اند اما نمی دانم آنها هم مثل من بیست سال پیش در ادوارد براون تو را بوسیده اند یا نه؟
#ادوارد_براون
20 244 last month
عکس ها مربوط به هفده هجده سال پیش است
اولین نمایش هایی که در دانشکده ی هنرهای زیبا با دوستان نازنینم اجرا رفتیم
عکس اول و دوم نمایش خواستگاری به کارگردانی مهدی دادگر
عکس سوم و چهارم نمایش محاکمه به کارگردانی علی ظفر قهرمانی
عکس آخر مربوط به نمایش برزخ دوزخ بهشت به کارگردانی هادی حجازیفر است
همگی کم سن و سال بودیم..... پور از شور زندگی....بینی ها رو هم عمل نکرده بودیم😁😉
28 245 October 2018
#ماسوله #رفیق #سفر ورق بزنید
12 299 August 2018
به سوی شمال با رفقا
ورق بزنید

#سفر #ماسوله #فومن
15 265 August 2018