Loading...

parinaz_lotfollahi

actress
156 posts
1,192 followers
566 following
به تماشای پیرمردی که در چشمه علی استکان های چای اش را می شست
#چشمه_علی
#دامغان
8 202 Yesterday
19 336 5 days ago
سفر با رفقای دل انگیز
#رفقا #سفر #سال_تحویل_۹۸
32 325 5 days ago
به انتهای خیابان که می رسم شانه هایم سبک می شوند
سرم از تنم جدا می شود و پرواز می کند
لال می شوم، کر می شوم، کور می شوم
مردم وحشت زده از کنارم عبور می کنند
می خواهم حرف بزنم اما دهان ندارم
بهشان بگو که بیست سال پیش، اینجا در ادوارد براون
سرم را روی سینه ات جا گذاشته ام
سر جدیدی هر روز از شانه هایم می روید
من اما سری را می خواهم که با آن عاشقت شدم
بی معرفت بودم ، تنهایت گذاشتم
بیا و مرا ببخش
بیا و سرم را به من برگردان
بگذار دوباره حرف بزنم، ببینم،بخندم، ببویم
بگذار بعد از تو دوباره عاشق شوم
پ ل
#دختر #بی #سر#خیابان #ادوارد_براون
39 314 1 weeks ago
سفر به قزوین
#سرای#سعدالسلطنه
#عمارت_چهل_ستون_قزوين
#مسجد#جامع#قزوین #حسینیه#امینی_ها #ننه_قمر
#قیمه_نثار#رستوران_شمس
15 228 4 weeks ago
یه رفیقی دارم بچه که بود عروسک هاش رو کور می کرد تا براش عروسک نو بخرند....جالب اینجاست که هیچ وقت به خاطر این کارش براش عروسک نو نمی خریدند و اون تا مدت ها با عروسک های کورش بازی می کرد.....امشب همین جوری یادش افتادم...بهش زنگ زدم و گفتم در چه حالی؟ گفت : پارک پردیسان بادبادک هوا می کنم! یاد عروسک های کورش افتادم
#رفیق #عروسک#کورکن#خودمی#بادبادکت#رو#هوا#کن
7 197 last month
آه ای یقین گمشده
15 269 last month
من یازده ساله بودم و یلدا چهارده ساله. سه شنبه ها برای تمرین خوشنویسی پیش همسایه مان آقای وزیری می رفتیم آقای وزیری حوالی سی سال داشت و تنها زندگی می کرد. حیاط اقای وزیری پر از درخت انار بود انارای صورتی از فرق شکافته . همیشه بعد از کلاس یه ظرف انار برامون دون می کرد و در حالیکه ما مشغول خوردن بودیم با صدای ناخوشایندش برامون سوسن و دلکش می خوند..من با اخم دستامو رو گوشام می گذاشتم و اقای وزیری ازین حرکت من به خنده می افتاد .چند هفته از شروع کلاس هایمان نگذشته بود که یک روز یلدا لبهاشو به گوشم چسبوند و گفت من عاشق آقای وزیری شدم. با تعجب نگاهش کردم به نظرم آقای وزیری یکی از بیقواره ترین مردهای روی زمین بود گفتم عاشق چیش شدی؟گفت صداش.چشماش.موهاش و مخصوصا اون رگ آبی روی گردنش. به رگ آبی روی گردن آقای وزیری خیره شدم نه تنها زیبا نبود که در نظرم به خودکار بیک آبی رنگی شبیه بود که زیر پوستش کاشته شده،گفتم به نظر من که اقای وزیری خیلی زشته.یادمه به خاطر این حرفم تا مدت ها باهام حرف نمی زد.در عوض عشق یلدا هر روز بیشتر و بیشتر می شد تا جایی که ناخوداگاه روی منم تاثیر گذاشته بود من هنوز خیلی بچه بودم و درست معنی عشق و دوست داشتن رو نمی فهمیدم اما داشتم عذاب می کشیدم ،فضای خونه ی آقای وزیری دیگه برام دلچسب و دوست داشتنی نبود و بابت این موضوع از خودم بیزار شده بودم دلم می خواست از این بلوغ زودرس و از این دلبستگی احمقانه فرار کنم اما انگار هر چی بیشتر می گذشت به آقای وزیری و رگ آبی کبود گردنش بیشتر علاقه مند می شدم،کم کم یه دشمنی کودکانه بین من و یلدا برای جلب توجه آقای وزیری به وجود اومد حال خوبی نداشتیم تا اینکه بلخره یه روز آقای وزیری که از رقابت و حسادت ما به تنگ اومده بود دست خانمی را گرفت و او را به عنوان نامزدش به ما معرفی کرد ،اول باورمون نمی شد اما کم کم و با گذشت زمان تونستیم موضوع رو درک کنیم و راستش من که خیلی از این بابت خوشحال بودم احساس می کردم از یه بدبختی بزرگ نجات پیدا کردم دوباره رها شدم و کودک. خاطره آقای وزیری هم کم کم محو شد.تو همون دوران شاید یک ماه بعد تو محل یه مسابقه ی دوچرخه سواری ترتیب دادن ، منم دوچرخه ام رو برداشتم و به محل مورد نظر رفتم و بین حدود بیست دختر و پسر نوجوون قرار گرفتم تا یه مسیر پنج کیلومتری رو رکاب بزنیم اما انگار یه چیزی عوض شده بود دیگه هیچی مثل قبل نبود..احساس غریبگی می کردم..دلهره ،یه هیجان ناشناخته..به پسرهای نوجوون اطرافم خیره شدم، اون روز برای اولین بار متوجه شدم همشون یه رگ آبی کبود روی گردنشون دارن.. درست مثل آقای وزیری
28 222 last month
برای فرار از سرما رفتیم توی کافه ای نشستیم و من دست های یخ زده ام رو تو جیب ژاکت میترا فرو کردم تا گرم بشه...این عادت رو از بچگی دارم ...یادمه تو دوران مدرسه حوالی سیزده چهارده سالگی دوستی داشتم به نام تینا....تینا قدبلند و بور بود با چشمانی سبز و صدایی تیز و اهل مد و قرتی بازی ...علاقه ای به درس نداشت....فکر و ذکرش خرید لباس بود و فیلم هندی و مدونا و پسر ....جای من در کلاس، ردیف اول بود اما اغلب جام رو با هدیه عوض می کردم و می رفتم ته کلاس پیش تینا....دستهای سردمو تو جیب کاپشنش فرو می کردمو به حرفهای احمقانه اش درباره ی زدن مخ پسرها گوش می دادم و برای لحظاتی به دنیای ممنوعه ها سفر می کردم....در راه مدرسه به خونه از اینکه می دیدم پسرهای زیادی به ما توجه می کنن حسابی کیف می کردم...روزهایی که تینا غیبت داشت بدترین روزهای عمرم بودند...تا اینکه تینا چند روز پشت سر هم مدرسه نیامد و من هرچقدر سعی کردم با خانه ی شان یا خانواده اش تماس بگیرم فایده ای نداشت....تا اینکه در مدرسه شایعه شد تینا را به زور به عقد مرد پیری دراورده اند و اجازه نمی دهند با کسی رفت و آمد داشته باشد....نمی تونستم قبول کنم....بارها به خانه ی شان رفتم ولی کسی جواب منو نداد....فقط می گفتند تینا از اینجا رفته...یک روز از ناراحتی با سنگ شیشه ی پنجره ی خانه ی شان را شکستم و اسم تینا رو پشت سر هم فریاد زدم تا اینکه پدرش با عصبانیت به سمتم آمد و منو از اونجا دور کرد و گفت دیگه سراغ دخترش را نگیرم....من تقریبا افسرده شده بودم...هیچ خبری از تینا نداشتم...رفتن به مدرسه برام عذاب آور شده بود تا اینکه یه روز اتفاقی تینا رو در خیابان دیدم....به سمتش دویدمو بغلش کردم، گفتم بیا با هم فرار کنیم من نجاتت می دم و با گریه قربون صدقه اش رفتم ...اما تینا هیچ واکنش خاصی نشون نداد تا اینکه مردی به ما نزدیک شد و تینا مرد رو به عنوان شوهرش معرفی کرد....کمی سنش زیاد بود اما پیر نبود....حتی جذاب و خوشتیپ هم بود...و وقتی به تینا گفت دوستت رو به من معرفی نمی کنی ؛ تینا لبخند سردی زد و گفت یکی از بچه های مدرسه است و بعد دست شوهرش را گرفت، خداحافظی کوتاهی کرد و رفت....من تقریبا شوکه شده بودم...انتظار چنین رفتار سرد و اینچنین موقعیت مضحکی رو نداشتم... حالم بدتر از قبل شد دیگه دلم نمی خواست برم مدرسه....درسم افت کرده بود ...نمرات پایین می گرفتم و جای خالی تینا روی نیمکت مدرسه عذابم می داد اما همچنان روی همان نیمکت می نشستم ...تا اینکه یه روز شاگرد جدیدی به کلاسمان اضافه شد ( بقیه در کامنت)
#دست#در#جیب#رفیق#تینا#صفورا#مدرسه
29 280 January 2019
کاش شروعت نکرده بودم
کجا تمامت کنم که بیقرار
جای خالی ات نشوم؟
#خیال ات #را#بی #تو #ادامه #میدهم
10 208 December 2018