Loading...

parinaz_lotfollahi

actress
134 posts
1,107 followers
608 following
#ماسوله #رفیق #سفر ورق بزنید
12 287 5 weeks ago
به سوی شمال با رفقا
ورق بزنید

#سفر #ماسوله #فومن
15 251 5 weeks ago
با نفیسه نشسته بودیم تو ماشین.....استارت زد و گفت پارک یا رستوران؟ گفتم هیچ کدوم.....گفت پس کجا؟ گفتم برو سمت شرق....گفت چرا شرق؟ گفتم چون از شرق بدم می یاد ...لبخندی زد و راه افتاد..پشت چراغ قرمز نزدیکی های خیابان رسالت زد زیر گریه....گفتم چی شده؟ گفت یاد دوران دانشگاه افتاده که چقدر چرخ زدن تو خیابون بهش مزه می داد ولی الان دیگه نه.... الان دیگه هیچی شادش نمی کنه....دیگه هیچ رویا و آرزویی نداره.....هیچ هدفی...هیچ انگیزه ای برای ادامه....انتظار داشت بغلش کنم و دلداریش بدم...اما من دلداری دادن بلد نیستم...هیچ وقت بلد نبودم....گفتم می گذره....گفت تو نمی ترسی ؟ گفتم چرا منم می ترسم....گفت تو هم از نداشتن رویا می ترسی؟ گفتم نه...گفت پس از چی می ترسی؟...گفتم می ترسم چون هنوز رویا دارم....اون هم زیاااد.....خیلی زیاااد.....و هر روز که از خواب بیدار می شم به تعداد رویاهام اضافه شده.....اونقدر که دیگه نمی دونم برای کدوم یکی باید بجنگم....گفت دیوونه ای....این که خیلی خوبه....گفتم آره...اما تو شهری که رویاهات رو جلوی چشمات می دزدن و سلاخیشون می کنن داشتن اینهمه رویا ترسناکه....چون هر بار که زنده می شن به این فکر می کنی که کجا...چه وقت و به دست کی دوباره بر باد می دیشون!....و این قصه ادامه دارد
#رویا #سلاخی #تهران
15 264 last month
رفاقت هایی که تمام نمی شوند💖
#دورهمی_#با_رفقا
20 290 last month
8 135 last month
اسمش نسترن بود....با قدی بلند و شانه هایی پهن...پاهایی لاغر ؛ که وقتی صدایش می زدم پاورقی دختر بچه های دوازده سیزده ساله ی مدرسه به پاهایش نگاه می کردند و فکر می کردند پاورقی یک جور نقص در راه رفتن یا وجود زاویه ی غیر طبیعی در پاست. هیچ یادم نمی یاد چرا چنین اسمی برایش گذاشته بودم...پاورقی بهترین دوستم بود...او تنبل ترین دختر کلاس بود و من زرنگ ترین ...اما هیچ کدام به این مسئله اهمیت نمی دادیم و ردیف آخر کلاس کنار یکدیگر ، با سرخوشی روزگار می گذراندیمو رفاقت می کردیم. پاورقی بامعرفت ترین دختری بودکه در تمام زندگی ام می شناختم مخصوصا که در دعواها هوایم را داشت...همیشه با هم بودیم هم در کلاس و هم زنگ های تفریح که به سمت حیاط می دویدیم تا خوراکی هایمان رابا هم بخوریم و به سمت گنجشک ها سنگ پرتاب کنیم و سربه سر دخترهای لوس مدرسه بگذاریم و بخندیم. یادم می یاد آن روزها پوشیدن کفش سفید در مدرسه ی مان قدغن بود اما یک روز من و پاورقی بی هیچ دلیل خاصی تصمیم گرفتیم با کفش سفید به مدرسه بیاییم تو حیاط مدرسه بودیم و پاورقی داشت از من که قرار بود فردای آن روز در مسابقه ی علمی بین مدارس شرکت کنم درس می پرسید که ناگهان مدیر مدرسه با خشونت به سمتمان آمد ابتدا رفت سراغ پاورقی و تا پاورقی به خودش بیاید کشیده ای در گوشش زد و سپس به سمت من آمد...پاورقی دوید تا از من دفاع کند اما در کمال ناباوری خانم مدیر کنارم ایستاد دستم را گرفت و با صدای پایین گفت از تو انتظار نداشتم لطف الهی! برای فردا آماده ای؟ با ترس گفتم بله...دستی به شانه ام زد و رفت...زمان برد تا به خودم بیایم...چشمانم به نگاه ناباورانه ی پاورقی افتاد..ما هر دو یک خطا رو مرتکب شده بودیم اما عدالت در مورد هر دو یکسان اجرا نشده بود..ناراحت بودم....عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد...چشمانم از اشک خیس شده بود... بغض راه گلویم را بسته بود......آرزو می کردم کاش من هم کتک می خوردم تا با پاورقی دو تایی گریه می کردیم و به خانم مدیر فحش می دادیم و بعد مثل هر روز دست در دست یکدیگر زیر برف تازه ی زمستان به خانه برمی گشتیم....نگاه ناباورانه اش عذابم می داد،رفتم سمتش تا ازش دلجویی کنم اما پاورقی خودش را کنار کشید و به سمت در مدرسه حرکت کرد...هنوز هم تصویر پاهای بی صدا و شانه های خمیده اش که از در بیرون می رفت در خاطرم مانده...و این پایان رفاقت من و پاورقی بود
#پاورقی #عدالت#در#مورد#همه#یکسان#اجرا_نمیشود
14 199 July 2018
سنگ از زمین روییده بود
گفتم میان کابوس چه کسی قدم گذاشته ام؟
از پشت سر کسی گفت: خوش آمدی میان رویای منی
گفتم اگر این رویای توست پس کابوست چگونه است
گفت: همین سنگ های روییده از زمین بی حضور تو!
پ ل
#سنگ #زمین #کابوس #رویا #خودشیفته
15 294 July 2018
هر قدر فکر می کنم می بینم هنوز هم بهترین انیمیشن دوران کودکی ام پت پستچی است....متعلق به زیباترین و بهترین دوران کودکی ام....شاید چون ما هم در محله ی مان یک پت داشتیم که پستچی بود اما وسیله ی نقلیه اش مثل همه ی پست چی ها موتور بود...اما آن وقت ها کسی در محله ی ما موتور نداشت و چنانچه صدای موتور در محله ی مان می پیچید به معنای آمدن نامه و کارت پستال یا بسته ای هیجان انگیز از آن ور آب ها بود....به الان نگاه نکنید که شنیدن صدای موتور برای ما همراه با استرس و ترس است...آن روزها دل انگیزترین صدای موجود در محله ما شنیدن صدای همین موتور بود. درست به جذابیت صدای دل انگیز جیرجیرک ها در تابستان..سالها گذشت...ما بزرگ شدیم و از آن محله رفتیم به محله هایی که داشتن موتور و شنیدن صدایش برایمان جذابیتی نداشت...ما به سال هایی رفتیم که فرستادن ایمیل و پیام های صوتی جای نامه نوشتن را گرفتند... چند شب پیش خوابی دیدم ....خواب پستچی محله ی مان...با همان قیافه و همان موتور قدیمی....هنوز هم نامه های مردم را به صاحبانشان می رساند...با خوشحالی گفتم مگه مردم هنوز هم به هم نامه می نویسند؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت نمی نویسند؟؟ پس اینها چیست پشت موتور من؟ نگاه کردم ...در عمرم آنهمه پاکت نامه و کارت پستال یک جا ندیده بودم...آن قدر زیاد بود که رساندنشان تا ابد طول می کشید...گفتم من نامه ای ندارم؟ بین نامه ها گشت و پاکتی دستم داد....با خوشحالی نامه را گرفتم اما همین که درش را باز کردم ناگهان از خواب پریدم....همان موقع زنگ خانه را زدند...صدای موتور به گوشم رسید....باعجله به سمت در دویدم...پستچی بود....از تعجب چشمهایم گرد شده بود.....نامه ای به دستم داد و امضا گرفت....یک نامه ی اداری کج و کوله و تهدید کننده....از آن دست نامه هایی که نصیب آدم بزرگ ها می شود....از آن دست نامه هایی که جایی در عالم بچگی ندارد...از آن دست نامه هایی که پت پستچی محله ی مان هیچگاه برایمان نیاورد
#پت_پستچی #نامه #دوران_کودکی
32 228 July 2018
با طناز وارد کافه ای شدیم و پشت میزی نشستیم....به ما اطلاع دادند که آن میز رزرو شده و باید پشت میز دیگری بنشینیم....خنده ام گرفته بود از اینکه می دیدم مردم برای یک قهوه ی ساده هم جا رزرو می کنند اما من حتی برای مسافرت های طولانی هم جا رزرو نمی کنم...یک شبه تصمیم می گیریم به جنوب یا شمال برویم و بدون ذره ای برنامه ریزی حرکت می کنیم. یادم می یاد بچه که بودم فکر می کردم وقتی نامه ها رو به صندوق پست می اندازیم خودشون راه خودشون رو پیدا می کنند و به مقصد می روند...یک روز از مادرم پرسیدم چطور گم نمی شوند و راهشون رو پیدا می کنند؟....مادرم با خنده برایم توضیح داد که نامه ها جایی نمی روند و مامورین پست آنها را به مقصد مورد نظر می فرستند...خیلی ناراحت و عصبانی شدم....این اولین رویارویی من با حقیقت و آغاز کم رنگ شدن خیال هایم بود....اما من کوتاه نیامدم و همچنان به خیال پردازی هایم ادامه دادم....من هنوزم با نامه هایم سفر می کنم...با نامه هایم به ناشناخته ها قدم می گذارم....با نامه هایم در زمان گم می شوم و از نرسیدن به مقصد کیف می کنم....و اخیرا به این نتیجه رسیدم که آن وقت ها درست فکر می کردم، نامه ها خودشون راه خودشون رو پیدا می کنند و وجود مامورین پست شایعه ای بیش نیست
31 302 July 2018
با دوستان خانوادگی مان برای تعطیلات می اومدیم اینجا ماهیگیری. منطقه ای تفریحی که مخصوص کارکنان ذوب آهن اصفهان در چادگان بود و هست. اولین ماهی زندگی ام رو اینجا گرفتم.....انقدر بزرگ بود که دستهای کوچکم توان بیرون کشیدنش از آب رو نداشت شهریار به دادم رسید و ماهی رو از آب بیرون کشید و کله اش رو به سنگ کوبید تا بمیرد...بچه بودم و فکر می کردم این سرنوشت ماهی ست و بی ذره ای ناراحتی دوباره قلاب رو به آب انداختم. بعد از سال ها دوباره به اینجا آمدیم تا خاطرات خوش گذشته را زنده کنیم که با چنین صحنه ای مواجه شدیم...بی آبی مطلق....کلمات از بیان احساسم عاجزند فقط می توانم بیست و پنج... سی سال پیش رو به یاد بیارم؛درست در همین نقطه ای که در عکس می بیند پری ناز به همراه پگاه و مهدی و شهرام و شهریار طعمه هایشان را آماده می کنند، روی تخته سنگ های کنار دریاچه می نشینند و قلاب هایشان را به آب می اندازند...باد خنکی از سمت دریاچه می وزد و پنج کودک کوچک و شاد قصه ی ما برای ساعت های طولانی در زمان و مکان گم می شوند
#بحران_آب
#خشکسالی
#زاینده_رود
35 250 July 2018
اینجا رو بعد از بیست سال دوباره دیدم....خانه ی همسایه مان خانوم آریا و آقای موسوی که بعد ها همسایه ی جدیدمان خانوم و آقای شفیعی در آن ساکن شدند...با بچه هایشان بزرگ شدیم...دعوا کردیم....زمین خوردیم....آشتی کردیم....اتیش سوزوندیم....عاشق شدیم.....و حالا آدم های دیگری اینجا ساکن شده اند نه خبری از ماست و نه همسایه هایمان و نه آن روزها....اینجا دیگر محله ی ما نیست.....اینجا هیچ کس ما را نمی شناسد....اینجا کسی نمی داند که روزی ما صاحب این محله بودیم و بچه های محل بالا را به محله ی خودمان( محله پایین ) راه نمی دادیم....اینجا دیگر ما را به چشم غریبه ها نگاه می کنند....اینجا اگر زمین بخوریم و سرزانوهایمان زخم بشود؛ زخمش خوب نمی شود....اینجا دیگر دوچرخه هایمان راه نمی روند...اینجا هیچ شمشادی در قایم باشک پشتمان نیست....اینجا دیگر جیرجیرک ها صدایمان نمی کنند.....اینجا دیگر هوای ما را ندارد...اینجا خاطره های مان را بی اجازه ی ما خاک کرده اند
#محله_کودکی #دلتنگی #خاطرات_شیرین_گذشته
41 211 July 2018