Loading...

parinaz_lotfollahi

actress
126 posts
1,072 followers
597 following
هر قدر فکر می کنم می بینم هنوز هم بهترین انیمیشن دوران کودکی ام پت پستچی است....متعلق به زیباترین و بهترین دوران کودکی ام....شاید چون ما هم در محله ی مان یک پت داشتیم که پستچی بود اما وسیله ی نقلیه اش مثل همه ی پست چی ها موتور بود...اما آن وقت ها کسی در محله ی ما موتور نداشت و چنانچه صدای موتور در محله ی مان می پیچید به معنای آمدن نامه و کارت پستال یا بسته ای هیجان انگیز از آن ور آب ها بود....به الان نگاه نکنید که شنیدن صدای موتور برای ما همراه با استرس و ترس است...آن روزها دل انگیزترین صدای موجود در محله ما شنیدن صدای همین موتور بود. درست به جذابیت صدای دل انگیز جیرجیرک ها در تابستان..سالها گذشت...ما بزرگ شدیم و از آن محله رفتیم به محله هایی که داشتن موتور و شنیدن صدایش برایمان جذابیتی نداشت...ما به سال هایی رفتیم که فرستادن ایمیل و پیام های صوتی جای نامه نوشتن را گرفتند... چند شب پیش خوابی دیدم ....خواب پستچی محله ی مان...با همان قیافه و همان موتور قدیمی....هنوز هم نامه های مردم را به صاحبانشان می رساند...با خوشحالی گفتم مگه مردم هنوز هم به هم نامه می نویسند؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت نمی نویسند؟؟ پس اینها چیست پشت موتور من؟ نگاه کردم ...در عمرم آنهمه پاکت نامه و کارت پستال یک جا ندیده بودم...آن قدر زیاد بود که رساندنشان تا ابد طول می کشید...گفتم من نامه ای ندارم؟ بین نامه ها گشت و پاکتی دستم داد....با خوشحالی نامه را گرفتم اما همین که درش را باز کردم ناگهان از خواب پریدم....همان موقع زنگ خانه را زدند...صدای موتور به گوشم رسید....باعجله به سمت در دویدم...پستچی بود....از تعجب چشمهایم گرد شده بود.....نامه ای به دستم داد و امضا گرفت....یک نامه ی اداری کج و کوله و تهدید کننده....از آن دست نامه هایی که نصیب آدم بزرگ ها می شود....از آن دست نامه هایی که جایی در عالم بچگی ندارد...از آن دست نامه هایی که پت پستچی محله ی مان هیچگاه برایمان نیاورد
#پت_پستچی #نامه #دوران_کودکی
29 214 Yesterday
با طناز وارد کافه ای شدیم و پشت میزی نشستیم....به ما اطلاع دادند که آن میز رزرو شده و باید پشت میز دیگری بنشینیم....خنده ام گرفته بود از اینکه می دیدم مردم برای یک قهوه ی ساده هم جا رزرو می کنند اما من حتی برای مسافرت های طولانی هم جا رزرو نمی کنم...یک شبه تصمیم می گیریم به جنوب یا شمال برویم و بدون ذره ای برنامه ریزی حرکت می کنیم. یادم می یاد بچه که بودم فکر می کردم وقتی نامه ها رو به صندوق پست می اندازیم خودشون راه خودشون رو پیدا می کنند و به مقصد می روند...یک روز از مادرم پرسیدم چطور گم نمی شوند و راهشون رو پیدا می کنند؟....مادرم با خنده برایم توضیح داد که نامه ها جایی نمی روند و مامورین پست آنها را به مقصد مورد نظر می فرستند...خیلی ناراحت و عصبانی شدم....این اولین رویارویی من با حقیقت و آغاز کم رنگ شدن خیال هایم بود....اما من کوتاه نیامدم و همچنان به خیال پردازی هایم ادامه دادم....من هنوزم با نامه هایم سفر می کنم...با نامه هایم به ناشناخته ها قدم می گذارم....با نامه هایم در زمان گم می شوم و از نرسیدن به مقصد کیف می کنم....و اخیرا به این نتیجه رسیدم که آن وقت ها درست فکر می کردم، نامه ها خودشون راه خودشون رو پیدا می کنند و وجود مامورین پست شایعه ای بیش نیست
27 282 6 days ago
با دوستان خانوادگی مان برای تعطیلات می اومدیم اینجا ماهیگیری. منطقه ای تفریحی که مخصوص کارکنان ذوب آهن اصفهان در چادگان بود و هست. اولین ماهی زندگی ام رو اینجا گرفتم.....انقدر بزرگ بود که دستهای کوچکم توان بیرون کشیدنش از آب رو نداشت شهریار به دادم رسید و ماهی رو از آب بیرون کشید و کله اش رو به سنگ کوبید تا بمیرد...بچه بودم و فکر می کردم این سرنوشت ماهی ست و بی ذره ای ناراحتی دوباره قلاب رو به آب انداختم. بعد از سال ها دوباره به اینجا آمدیم تا خاطرات خوش گذشته را زنده کنیم که با چنین صحنه ای مواجه شدیم...بی آبی مطلق....کلمات از بیان احساسم عاجزند فقط می توانم بیست و پنج... سی سال پیش رو به یاد بیارم؛درست در همین نقطه ای که در عکس می بیند پری ناز به همراه پگاه و مهدی و شهرام و شهریار طعمه هایشان را آماده می کنند، روی تخته سنگ های کنار دریاچه می نشینند و قلاب هایشان را به آب می اندازند...باد خنکی از سمت دریاچه می وزد و پنج کودک کوچک و شاد قصه ی ما برای ساعت های طولانی در زمان و مکان گم می شوند
#بحران_آب
#خشکسالی
#زاینده_رود
35 243 2 weeks ago
اینجا رو بعد از بیست سال دوباره دیدم....خانه ی همسایه مان خانوم آریا و آقای موسوی که بعد ها همسایه ی جدیدمان خانوم و آقای شفیعی در آن ساکن شدند...با بچه هایشان بزرگ شدیم...دعوا کردیم....زمین خوردیم....آشتی کردیم....اتیش سوزوندیم....عاشق شدیم.....و حالا آدم های دیگری اینجا ساکن شده اند نه خبری از ماست و نه همسایه هایمان و نه آن روزها....اینجا دیگر محله ی ما نیست.....اینجا هیچ کس ما را نمی شناسد....اینجا کسی نمی داند که روزی ما صاحب این محله بودیم و بچه های محل بالا را به محله ی خودمان( محله پایین ) راه نمی دادیم....اینجا دیگر ما را به چشم غریبه ها نگاه می کنند....اینجا اگر زمین بخوریم و سرزانوهایمان زخم بشود؛ زخمش خوب نمی شود....اینجا دیگر دوچرخه هایمان راه نمی روند...اینجا هیچ شمشادی در قایم باشک پشتمان نیست....اینجا دیگر جیرجیرک ها صدایمان نمی کنند.....اینجا دیگر هوای ما را ندارد...اینجا خاطره های مان را بی اجازه ی ما خاک کرده اند
#محله_کودکی #دلتنگی #خاطرات_شیرین_گذشته
42 211 2 weeks ago
بدون شرح🤗😉
#متل_قو
7 202 last month
نمایش ملودی ورشو
کارگردان : باقر سروش
بازیگران: سیاوش بهادری راد. پری ناز لطف الهی
مکان : دانشگاه تهران
زمان: ده سال پیش
#تئاتر#دوران #دانشجویی
#هنرهای_زیبا_دانشگاه_تهران
#روزهای#هیجان #شادی #بیخیالی💖
10 240 last month
کاشان
ورق بزنید
#حمام_فین
#کوشک_قاجاری
0 257 May 2018
6 247 May 2018
عشق موتور😉
#موتورسوار #motorcycle
0 273 May 2018
منطقه ی تفریحی چادگان
ورق بزنید
#چادگان_دهکده_تفریحی_زاینده_رود
0 318 May 2018
دیدار با خانه و محله ی رویایی کودکی
ورق بزنید
#خانه و #محله#کودکی_من #نوستالوژی
0 307 May 2018