Loading...

@peti_slave

story_slave
🔽ببخشید بابت تاخیر #اتفاق_ناخواسته #پارت12 سپیده خانوم:پرها چی شدی؟ پرها:هیچی خانوم کفشتون رو در اوردم س:نه اون رو میدونم ولی وقتی در اوردی یه برقی تو چشمات دیدم پ:نه خانوم همچین چیزی نبوده با تموم کردن حرفم سپیده خانوم سمت من کج شد موهام رو گرفت به بالا کشیده طوری که سرم اومد بالا سپیده خانوم:ببین پرها من خودم ختم همع این کارام تو نمیتونی از دست من در بری من الان میدونم تو اون سر پوکت چی میگذره این رو گفتو یه ضربه ای به کلم زد دوباره تکیه داد پرها:چی میگذره خانوم؟ نمیدونم چرا ولی جوابم رو نداد اصلا نگاهمم نکرد بی تفاوت به من به چت کردنش ادامه داد گوشیش زنگ،خورد نفهمیدم پشت گوشی کی بود سپیده خانوم:سلام چطوری خوبی؟ (قهقه)اره بابا مگه کسی میتونی از دست من در بره کم کم اونم درست میکنم نه بابا غلط کرده الان این یکیشون که بد جور خوشش اومده اونم میارم زیر دست خودم اره بابا اینا منو دست کم گرفتن تو دیگه چرا مگه مسعود رو یادت رفته(مسعود اسم شوهر سپیده خانوم بود) اره حالا به روز حتما بیا اینجا یه سری به من بزن اها اره راستی میگه حواسم نبود باشه میبوسمت فعلا خیلی کنج کاو بودم کی پشت تلفن هست و از همه مهم تر بدونم چی گفته [عکس کفش های سپیده خانوم رو گزاشتم البته خیالیه جدی نگیرین ولی خوب ورق بزنید و ببینیدش] ✔️نظر فراموش نشه ✔️دوستاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
80 177 2 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت11 با گفتن این کلمه داغی شدیدی رو روی صورتم حس کردم سپیده خانوم:مگه بهت نگفته بودم باید کل خونه رو یاد بگیری؟ پرها:بله خانوم گفتین سپیده خانوم:تو چیکار کردی؟ پرها:غلط کردم خانوم ببخشید نشد بخدا سپیده خانوم:فقط گمشو نبینمت فعلا سریع رفتم سمت اتاق خواب ها سعی کردم یاد بگیرم بتونم جبرانش کنم چند دیقه ای مشغول بودم تو اتاق هارو کشتم تو اتاق خانوم یه قلاده پیدا کردم اما اینا که سگ ندارن مس ببین چیه اینجا افتاده حسابی کشتم یه تقریبا دیگه همه رو بلد بودم اومدم بیرون سعی کردم برم توی یه اتاق دیگه درش قفل بود دلیلش رو نمیدونم یه خواب دیگه بود که چیز زیادی داخلش نبود یعنی اتاق خواسی نبود تمام فکرم پیش اون اتاق بود سپیده خانوم صدام کرد سریع رفتم پیشش جلوش سرپا ایستادم سرم پایین دوتا دستام رو از جلو حلقه کردم به هم سپیده خانوم:پرها یه سوال میپرسم راستش رو بگو پرها:‌بفرمایین خانوم سپیده خانوم:فوت و فتیش میدونی چیه؟ پرها:‌خیر خانوم چیه؟ سپیده خانوم:واقا نمیدونی؟ پرها:نه خیر خانوم سپیده خانوم:باشه حالا بعدا بهت میگم فعلا بشین نمیدونم چرا ولی با این که سپیده خانوم اجازه نشستنم رو داد رو زمین کنار پاهاشون نشستم سپیده خانوم:چرا پایین نشستی؟ پرها:خوب خودتون گفتین بشینم س:گفتم بشین نگفتم کجا که میتونستی بالا پشینی پ:خوب خانوم فکر میکنم اینجا برای من مناسب تر باشه س:اع خوبه پس انگاری زیاد نیاز نیست روی رام شدن تو یکی کار کنم باید روی مونا بیشتر وقتم رو بزارم پ:ببخشید خانون متوجه نمیشم؟ س:به موقعش خودت میفهمی حاله که پایین نشستی بیکار نباش کفشام رو که میتونی در بیاری خوشحالی توی چشمام موج زد تو دلم اشوب شد دلیلش چیه نمیدونم شریع دست به کار شدم این سپیده خانوم با من چیکار کرده بود نمیدونم تا کفششون رو از پاشون در اوردم حرارت داخل کفش داشت دیوونم میکرد بوی حرارتش به سمت دماغم اومد وای این عالی بود ولی خوب من چرا اینطور شدم رو خدا میدونه یه نفس تقریبا عمیق کشیدن سپیده خانوم که انگار متوجه تعقیر حالت من شد گفت ......... ✔️نظر فراموش تون ✔️دوستاتون رو تو کامنت تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
41 182 2 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت10 معلوم بود سپیده خانوم از این که مونا از حرفش سر پیچی کرده خیلی عصبی هست میخواد سر من خالیش کنه سریع کفشاش رو پاش کردم بلندم کرد بردم خونش یه خداحافظی سرد با مونا کرد مونا که متوجه این تعقیر شده بود ترسیده بود ولی خوب سپیده خانوم دست بردار نبود تا این که کارد خونه شدیم رفت رو مبل نشست و تی وی رو روشن کرد دستور داد واسش چایی ببرم اما من که بلد نبودم اولین بارم بود پام دو گزاشته بودم تو خونه سپیده خانوم از کجا باید میدونستم چی به چیه پرها:اما سپیده خانوم من که اینجارو بلد نیستم بلند شد اومد سمتم نزدیک نزدیک شد به طوری که هیچ فاصله ای بینموم نبود و بخاطر این که قدش یه کم بلند تر بود سرش رو به پایین خم کرد سپیده:کفشامم فهمیدم منظورشم اینه که کفشاش رو از پاش در بیارم نشستم همین که دستم رو گزاشتم رو زمین کفشش رو گزاشت روش اولش فشاری نداده بود به بالا نگاه کردم تونستم اون عصبانیت رو توی صورتش ببینم ترسیدم دستم رو فشار داد طوری که دیگه داشت با پارکت یکی میشد از درد به خودم میپیچیدم التماس میکرد که ول کنه دستاش رو برد تو موها اشغال تا یک ساعت دیگه وقت داری جای کل وسایل خونه رو یاد بگیری به همون حالت پاش رو از روی دستم برداشت گزاشت با زوم و یه فشار داد که باعث پخش زمین بشم این چرا اینطوریه فکر میکردم خیلی خوب باشه اینطوری که نمیشه باید یه فکری بکنم سپیده:میخوای همین طور بشینی اونجا من مشکلی ندارم ها فقط اگر یک ساعت دیگه ازت بپرسم جای چیزی رو بلد نباشی دیگه خودت ...... پرها:چشم سپیده خانوم رفتم بلند شدم یک ساعت خیلی کم بود برای این خونه به این بزرگی و ریخته پاش از اشپزخونه شروع کردم اونجا که تموم شد به سمت اتاق خواب رفتم ولی خوب نرسیده صدام کرد اولش فکر کردم میگه حق نداری بری اونجا ولی خوب نه وقتم تموم شده بود سپیده:خوب یه سوال اسون میپرسم اتاق خواب من کدوماست؟ پرها:اما خانوم من که باز نکرده بودم ببینم کدوم واسه شماست با گفتن این کلمه ....... ✔️نظر فراموش نشه ✔️دوستاتون رو تگ کنید لایکا و کامنت ها خیلی کمه ها حواسم بهتون هست😒 #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
39 181 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته#پارت9 جورابارو پاش کردم بلا فاصله اومدم کفشاش رو پاش کنم که گفت میخوام مونا این کارو انجام مونا خشکش زد اومد جلو مونا:سپیده خانوم شرمنده ولی قرار بود من توی کارای خونه کمک شما کنم تا این که شما یک خدمت کار پیدا کنید نه این جور کارا الان هم پشیمون شدم و وقتی نگاه میکنم میبینم من تو کارای خودمم موندم نمیتونم از کس دیگه ای رو قبول کنم ولی خوب پرها به طور کامل در اختیار شماست و هرکاری دلتون خواست میتونید انجام بدین از صبح زود تا شب حتی شب ها هم میتونه همون جا باشه من نیازش ندارم اگرم یه وقت پدرش سوال کرد میگیم که میاد پیش شوهر شما شبا بلاخره به بهونه میاریم پرها:ولی مونا:پرها دهنت رو ببند از امروز در اختیار سپیده خانوم هستین هرچی هم خو،است بدون چون و چرا انجام میدی نبینم ی وقت سر پیچی کنی ها اصلا سپیده خانوم اختیار تام داره هربلایی که خواست میتونه سرت بیاره پس سعی کن حرفی نزنی ای بابا تو چه دردسرس افتادم هاااا اینا چی میگن دیگه پرها:اع اینطوریه منم به بابا میگم مونا:من واسه اونجاشم فکر کردم اگر بابات بفهمه که تو روی خواهرت نظر داری دیگه فکر نکنم اجازه بده از 1 کیلومتریش هم رد بشی بعدشم خودت میدونی من هرچی بگم پدرت انجام میده پس سعی نکن کاری انجام بدی به ضررت باشه این فکر همه جاش رو کرده هیچ جور هم نمیتونم به بابا ثابت کنم پس بهترع تسلیم بشم تو همین فکرا بودم که سپیده خانوم با پاش یکی زد تو دستم سپیده:شنیدی که نامادریت چیـ گفت پس سعی کن حرف اضافی نزنیو بهم گوش کنی سریع کفاشم رو پام کن ✔️نظر فراموش نشه ✔️رفیقاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
57 172 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت8 سپیده:راستی تو خدمت کار سراغ نداری البته با اون شرایطی که گفتم مونا:سپیده خانوم فکر نمیکنم اونجور که شما میخواین گیرتون بیاد سپیده:گیر اومدن که میاد ولی طول میکشه مگه برا مادرم گیر نیومد برا منم گیر‌میاد ولی طول میکشه یکم موندم تو اون مدت چیکار کنم مونا کفش هارو جفت کرد پایین مبل سینی و تشت اب رو روی اُپن گزاشت سپیده:موناا موتا:بله سپیده خانوم سپیده:میشه من مرخصی تورو از پدرم بگیرم تو این مدت تا خدمت کار‌پیدا کنم یکم تو کارا کمکم کنی نگران حقوقتم نباش میگم از شرکت پرداخت بشه خودمم یه چیز دستی بهت میدم این حرف دیگه یکم از پرویی گزشته بود و زیاده روی بود مونا همین طور خشکش زد البته منو هم مونا:والا چی بگم خانوم ولی خوب من که نمیتونم بلاخره من اونجا یه کارمند نمونه هستم اگر بفهمن اومدم واسه شما کار کردم که خیلی بد میشه واسم سپیده نگران اونش نباش هیچ کس نمیفهمه تو که شوهرت تا دیر وقت خونه نیستو منم شوهرم تا دیر وقت نمیاد توهم من یه بهونه واسه بابام میارم البته اگر مشکلت اینه نظرت چیه؟ مونا:چی بگم خانوم هرجور شما صلاح بدونید این واقا موناااا بود واقا تسلیم شد یعنی از فردا میخواد بره تو خونه سپیده خانوم کار کنه بدتر از اینا همه این بود که توی صورت مونا هیچ گونه شکی نبود از روی میل قبول کرده بود سپیده:ولی من سخت گیرم ها یکم باید تحمل کنی و هرکاری رو گفتم انجام بدی مونا:چشم خانوم سپیده:پرها توهم که کاری نداری داری؟ من:نه ندارم بیکارم سپیده خوب توهم بیا که کمک دست مونا باشیو خودمم کاری داشتم بدم انجام بدی یه چیزی‌ هم به تو میدم نمیدونم چرا ولی نتونستم نه بگم سریع قبول کردم سپیده:خوبه دیگه پس پاشید پاشی که حسابی کار دارم واستون پرها برو جواربای منو بیار سریع بلند شدمو رفتم جوراباش رو اوردم میخواستم بدم دستش که گفت نکنه انتظار داری خودم پام کنم سریع تکون دادم گفت پس تورو میخوام چیکار سریع گرفتم منظورش رو زانو زدم .......... ✔نظر فراموش نشه ✔دوستاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
28 150 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت7 مونا سریع سرش رو اورد بالا به سپیده نگاه کرد سپیده خنده ای کرد با پاش دست مونا رو که کفش و دستمال توش بود پایین اورد گفت کافیه از خیلی تمیز شد از جونش چی میخوای دو ساعته مونا:خخخ میخواستم شما راضی باشی سپیده خانوم سپیده:من راضیم ممنون خوشبحالتون چه خونه تمیزی دارین من که خونم انقدر کثیفه اینجارو کی تمیز میکنه؟ مونا:خودم تمیز میکنم پرها و مهتاب هم کمکم میکنن سپیده:افرین به شما من که کلا بلد نیستم یعنی تاحالا انجام ندادم دنبال یه خدمت کار میگردم ولی نیست که نیست البته اونی که من میخوام نیست میخوان یه ادم درست حسابی باشه و قابل اعتماد مونا:شما سخت گیرید فکر نکنم به راحتی گیرتون بیاد سپیده:میدونی من یکی تو مایه های خودت میخوام از همه لحاظ تک باشه راستی....... ✔نظر فراموش نشه ✔دوستاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
28 159 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت6 نگاهی هم به مونا کردم که با علاقه داشت کفش سپیده رو تمیز میکرد چه دلیلی داشت اخه انگار سپیده دوتامون رو جادو کرده بود منم با‌ علاقه واسش کار انجام دادم نگاهی به کفش کردم از روز اولشم تمیز تر شده بود سپیده که مشغول چت بود مونا هم که با علاقه مشغول تمیز کردن با این که کفش تمیز تمیز شده بود ولی انگار اونم تو فکر بود و دوست نداشت به این کار پایان بده سریع جوربارو بردم شستم منوجه رفتن من نشدن انگار وقتی هم اومدم بشینم با خودم چای اوردم سپیده متوجه شد میخواستم اول بالا بشینم ولی خوب به خود پایین پا سپیده نشستم سپیده گفت پرها جان بیا بالا بشین اذیت میشی پایین بوی پاهامم اذیتت میکنه منم گفتم نه راحتم بعد همین طور که اونجا نشسته بودم پای راستش رو اندخته بود روی پای چپش نزدیک صورت من بود با همون پاش یکی به بازو من زدو وقتی نگاهش کردم دیدم با صورت بهم فهموند‌ که نگاه مونا کنم و خنده ای کرد پاش رو عوض کردن یعنی مای چپش رو انداخت رو پای راستش به طوری که جلو صورت مونا قرار گرفت البته پایین تر یکم با دستش روی سر مونا کشید ✔نظر فراموش نشه ✔دوستاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
20 137 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت5 درسته که مونا کارمند شرکت پدر سپیده بود ولی خوب این همه تحقیر هم درست نبود چون سپیده همش 23 سالش بودو تقریبا 10 سالی از مونا کوچیک تر بود مونا خنده ی سردی تحویل سپیده دادو کفشش رو از پاش در اورد من کفش سپیده رو گرفتم حرارت ازش بیرون میزد به جوری شدم نمیشه گفت حس بد اصل مشخص نبود خوشحالی رو توی صورت سپیده میدیدم که چطور داره از بالا به من و مونا نگاه میکنه مونا جوراب سپیده هم از پاش در اورد سپیده:ای وای مونا جوون ببخشید ها شرمنده کردی خودتون اسرار کردید وگرنه من که گفتم مهم نیست مون:نه بابا انجام وظیفست کاری نکردم که گندی که خودم زدم سپیده:منم که پاهام از صبح تاحالا تو کفش بوده حتما بوی تندی هم میده حالا باید تحملش کنید مونا:خخخخ اره یکم بو میده ولی عیب نداره منو مونا مشغول تمیز کردن کفش شدیم من یک لنگش و مونا هم اون یکی رو سپیده هم رفته بود تو گوشیش و انگار داشت چت میکرد چند‌ دیقع ای حرفی بینمون زده نشد ولی توی ذهن من هزار تا سوال بود که هیچ کدوم رو نمیتونستم پاسخ بدم .دلیل این که مونا انقدر خودش رو کوچیک نشون داد چی بود؟! .سپیده از این کاراش هدف خاصی و یا منظوری داره؟ .من چرا از حرارت کفش سپیده خودشم اومد دوست داشتم بوش کنم به خودم اومدم دیدم بد جور راست کردم به طوری که شلوارم داره میترکه خودم رو یکم جمع کردم .دلیل این یکی چی بود دیگه؟ دوباره تو فکر رفتم .درسته که سپیده چند باری با مونا ملاقات کرده بود ولی خوب این یکم زیاده روی بود اها راستی یادم رفت اون روز خیلی حواسم میرفت سمت پاهای سپیده دلیلش رو نمیدوستم خودمم ✔نظر فراموش نشه ✔دوستاتون رو تگ کنید #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
5 130 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت4 بیا قیافه ی حیرت زده خیره شدم بهشون مونا داشت کفش سپیده خانوم رو تمیز میکرد سپیده خانوم هم داشت با لبخند به مونا نگاه میکرد چطور اخه؟؟؟ سپیده خانوم منو دیدو لبخندش محو شد گفت اقا پرها تا پرهارو گفت مونا برگشت و نگاهم کرد و شروع به توضیح دادن مونا:پرها چایی اوردم ریخت روی پای سپیده خانوم و تمامش وارد کفشش شده خیلی هم داغ بود فکر کنم پاشون سوخته سپیده: اخ اره بد جور میسوزه مونا:واقا شرمندم خودم درستش میکنم پرها توهم اینطوری نگاه نکن برو یه دستمال و یک تشت اب بیار کففشون لک نزنه سپیده:اع وا نیازی نیست اصلا خودم تمیزشون میکنم مونا:نه باید جبرانش کنم منم رفتم تشت رو اوردم بغل مونا خانوم نشستم یعنی دقیقا جلو پای سپیده خانوم مونا کفشش رو در اورد داد به من منم گرفتم گزاشتم تو سینی جوراب سپیده خانوم هم در اورد ولی خیلی برا عجیب بود چرا سپیده خانوم اصلا عکس العملی نشدن نمیداد مثلا مانع بشه یا حتی تعارف و بد تر از اینا همه این بود که وقتی مونا جورابش رو در اورد پاش رو گزاشت زمین و اون یکی پاش که هنوز کفش توش بود رو اورد بالا با این که چایی رو این کفشش نریخته بود مونا جا خورده بود مونا:سپیده جان این که چایی نریخته روش _خوب عزیزم دیدم شما با اشتیاق این کار رو انجام میدی گفتم این کفشمم تمیز بشه خیلی جا خورده بودم مخصوصا از مونا که من ازش حرف میخوردم ولی جلوی سپیده نمیتونست نه بگه و استقامت کنه نظر فراموش نشه ادامه دارد ....... #‌داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #ارباب #برده #فوت_فتیش #پا
21 149 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
#اتفاق_ناخواسته #پارت3 بهشون تعارف کردم و خودم نشستم پای تی وی امروز مهتاب میخواست با پدرش واسه چند روز به سفر بره منو دوستش رو تنها گزاشت و رفت اماده بشه حرف خاصی بین من و رُز زده نشد مهتاب اومد و کمی دیگر نشستن و با دوستش رفتن تازه در خونه رو بسته بودم میخواستم یکم خلوت کنم که مونا کلید انداخت رر حال صحبت با کسی‌‌ که داره تعارفش میکنه وارد خونه شد سریع بلند شدم و به پیشوازشون رفتم وای باورم نمیشه همین همسایه جدیدمون هست سلامی کردم مونا جلوی در معرفیم کرد +این پسر شوهرم هست اسمش پرها هست -پرها ایشون هم همسایه جدیدمون سپیده خانوم هستن سپیده خانوم دستش رو اورد جلو گفت خوشبختم سریع دست دادم و ابراز خوشحالی کردم جلوی در میخواست کفشاش رو در بیاره سریع گفتم نیاز نیست اونم ادمه داد راهنماییشون کردم سمت پذیرائی و گفتم که بخاطر این که راحت باشن من به اتاق میرم رفتم تو اتاقم وای چقدر خوشگل بود این خانوم مخصوصا با اون تیپی که زده ب بود لباس یک دست مشکی که فقط دو تیکه تو لباساش بد جور چشمک میزدن یکی ساق جوراب سفیدی که پوشیده بود ی کمی از کفشش زد بود بیرون و همین طور اون کف کفشش که اونم سفید بود کلا یه رنگ بندی باحال شده بود حال ساق پاش هم که چقدر خوب بود بماند(راستی یه سوال پیش اومد چرا جدیدن همه باید ساق پاهاشون معلوم باشه؟؟ خوب یکمم به فکر ما باشین میایم میبینیم) چند دیقه ای گزشت که به خودم اومدم دیدم گوشیم رو جا گزاشتم تو پذیرائی در اتاق رو باز کردم و رفتم گوشیم رو بردارم که دیدم مونا خانوم نشسته رو زمین و .......... نظر فراموش نشه ادمه دارد .... #داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #فوت_فتیش #ارباب #برده #پا
5 124 3 weeks ago

@peti_slave

story_slave
اتفاق ناخواسته پارت2 راستی اسم نامادریم مونا بود و دخترش که یک سال از من بزرگ تر بود مهتاب خوشبحال واحد رو به روییون اخه امشب عروسیشه تازه اومدن تو این ساختمان چه خانوم خوشگلی هم داره کوفتت بشه انشالله داشتم با خودم زیر لب غر میزم که صدا مهتاب بلند شد وای خدا باز چی میخواد این عقبـ افتاده +بله؟ -در باز کن رفیقم پشت دره +به من چه خوب بلند شو بیا باز کن -پرها بلند شو دیگه چقدر بحث میکنی بلند شدم در باز کردم از حق نگذریم چه دختر خوشگلی بود -سلام +سلام خوش اومدید بفرمایید اومد تو خونه و مهتاب اومد پیشوازش باهم رو بوسی کردن رفتن نشستن رو مبل منم رفت پیششون خداییش از مهتاب از اون دخترا نبود که بخواد اذیت کنه اگر یکی دیگه بود سریع به من میگفت بلند شو یا خودشون میرفتن تو اتاق اما اونا بدون توجه به من به صحبتاشون ادامه دادن منم سرم تو گوشیم بود (کلا وابستگی زیادی به گوشی دارم) از تیپ دوستش بگم واستون به پالتو بارونی بلند که دور گرندش خیلی کم خز بود به رنگ یاسی یه شال مشکی بلوز بلند هم زیر پالتوش بود و بوت های مشکی که تا زیر زانوش میومد هیکلشم که مثل خود مهتاب عالی اسمش رُز بود چند دیقه بعد بلند شدم برم واسه خودم یه چیزی بیارم که،بهشون گفتم شماها چیزی میخورید مهتاب گفت فکر کنم تو این هوا قهوه بیشتر از همه بچسبه رفتم واسشون قهوه ریختم واسه خودم هم یه چایی ریختم باز رفتم پیششون چند تا هم بیسکوویت کنارش با خودم بردم نظر فراموش نشه ادامه دارد...... #‌داستان_بردگی #اتفاق_ناخواسته #میسترس #اسیلو #ارباب #برده #فوت_فتیش #پا
19 162 4 weeks ago

@shagerd.sm

شاگرد بانو👑👠
قسمت دوم: تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم،گرمای آفتاب صندلی های ایستگاه اتوبوسو داغ کرده بود ولی اونقدر خسته بودم که به این موضوع اهمیتی ندادمو نشستم رو صندلی.هنوز ذهنم درگیر این گرایش بود راستش به این نوع گرایش حس و علاقه پیدا کرده بودم.بعد چند دقیقه فکر کردن به این حسم دیدم مردم همه پاشدن،فهمیدم اتوبوس داره میاد پاشدمو رفتم داخل،به راننده سلام کردم و جواب سلاممو نداد.طبق عادتی که دارم رفتم ته اتوبوس نشستم.کیفمو گذاشتم لای پامو سرمو تکه دادم به شیشه و دوباره به حس اس ام فکر کردم.شروع کردم تو ذهنم با خودم صحبت کردن +چرا از این حس میترسی؟ _میترسم بعدا وانیلیا بخاطر این نوع گرایشم مسخرم کنن. +تو به حرف بقیه چیکار داری مگه میخوای برای اونا زندگی کنی؟ببین خودت چی میخوای همونو انجام بده _آخه میترسم شخصیتم خراب شه، میترسم اعتماد به نفسم بیاد پایین +فلانم تو اعتماد به نفسو شخصیتی که بخواد با یه نوع گرایش خراب شه یه جورایی می خواستم یه راهی پیدا کنم که با رضایت کامل روحیم به این گرایش رو بیارم. بعد چند روز دیگه خسته شدم از این حالت برزخ و ترسو بودن. دلو زدم به دریا و رفتم دنبال یه میسترس چتی.هرچقدر که فکر میکنم اسمشو یادم نمیاد ولی یادمه تو کامنتای یه پست اس امی پیداش کردم.رفتم صحبت کردیم و شارژ خواست ازم منم خریدمو دادمو چت کردیم.خیلی بهم خوش گذشت.اصلا انگار تو دنیای دیگه ای بودم وقتی تحقیرم میکرد. و بنظرم بهترین چیزی بود که میتونستم بهش حس داشته باشم.تقریبا سه چهار بار با اون خانوم چت کردم و بعدش دیگه خودم بهش پیام ندادم چون اصلا برای وقت آدم ارزش قاعل نبود.مثلا بهم میگفت ساعت چهار بیا چت ساعت چهار میرفتم نبود بعد ساعت ۵:۲۰ پیام میداد من ۵:۲۸ پیامو میدیدم و جواب میدادم یهو میدیدم ساعت ۱۱ شب پیامو خونده و جواب نداده و این کارش خیلی حرصمو درمیورد برای همین قید پولی که بهش دادمو زدمو دورشو خط کشیدم. بعد دوسه روز دیدن فیلم و عکس bdsm یه میسترس چتی دیگه تو اینستاگرام پیدا کردم که متاسفانه فیک از آب دراومد🤦‍♂ یه جورایی برام عجیب بود.واقعا همچین آدمایی هستن که بخاطر ده هزار تومن با حس جنسی طرف بازی کنن؟ #میسترس #ارباب #برده #فتیش #اس_ام #حس_متفاوت #اسیلو #بی_دی_اس_ام #میسترس_ایرانی
12 56 4 weeks ago

@barde787

barde7878
بردم برای خانوما زنون پوشم برای خانوما #برده #برده_دختر #پالیس #شاشخور #کونی #میسترس #میس #میسترس_ایران #اسیلو
1 12 5 weeks ago

@nadipack

تحول کالای نوین (نادی پک)
🔷صنایع بسته‌بندی تحول‌کالای‌نوین 🔶اولین تولید کننده دستگاه #اسیلو شرینک با برند #نادی_پک در ایران 🔴تیم مهندسی متخصص 🔴به‌روزترین تکنولوژی تولید 👉 @nadipack ☎️ 02188779365
1 43 last month
#مستر#اسیلو#برده
0 20 November 2017

@mahsa_sex_hot_lez_

سکس_لز_میسترس و اسیلو

@aseel.zahra

اسيلو

@aliwedacom

اسيلو

@aseel_abdullah_8

أسيلو 💗

@aselo_vets__10

اصيلو فيتش

@asilali_1983

اسيلو

@shirazi_asl_1

شیرازی اصیلو

@lzlm_mlkh

اسيلو

@sylw7419

اسیلو

@aseel_awod12

أصــيلـو الــكنـق7.tt

@aseelo_abdulla

آســيلو ~

@ii5ib

آسيلو|تاق

@sylwdmynglm

اسئلو دمي عن غلا امي

@aselo.111

اسيلو

@myantwhybt

اسيلو اسيل

@alaseel0oo0

👑اسيلـــو

@acillo150

اسيلو👑

@asieel_11

اسيلو

@asylwia_

Sylwia

@oscilloscope

اسیلوسکوپ

@aaaassseeellloo

اصيلو

@aseel2012388

اصيلو

@aseelosh.aangel

||~🌸👑ASEEL.HOSHYA👑🌸~||🍃🌼أسيلوش

@kh1998.jojo

اسيلو سيلا

@aslo3

اسيلوهہُ🌸✨"̮ .

@asylwia

Anna Sylwia

@nona___nona15

😍💙بنت الجوية #اسئلوني👇

@1sul

اصيلوهه 🙀💗.

@aseel__.1927

اسيــلو

@_soso._55

اسيلو

@aseelo_s1lv3rb0y

اصيلو~🌞

@rita_shibli

💞آصْيّلٓوْ💞

@ben10jjjjooo

اسيلو اسيلو

@neq.0

اسيلوهه العنزي 👅☤.

@a_sylwiaa

Sylwia Welc

@as.lo3

اسيلوهہُ🌸✨"̮

@aseelodontic

أصيلوز اللانهائيةومآبعدها 💡

@__itsaseel

اسيلوش❤

@aabd45a

اصيلوه

@aaseelll97

أصيلوڤ⚡️🚸

@asyalo99

#اسيلو_الحبابة😉

@ali_galal_99

علاوي جلال💎. اسئلوني 👇👇

@asylwiaa98

Sylwia S

@ahl_24

أصيلوفيتش الخالدي

@a.f.m.16

اسيلوووهـهـ./~_~✨🌸

@asil4997

اصيلواتي جدة⚡️🔥🍁

@asyl_wals_decor

Асылбек...

@asel.sama42

سما اسيلو

@_asyl_wrestling_

Асылым Биржанкызы